سيد محمد باقر برقعى
3791
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كه در حصارى از اجساد بىسر افتاديم به چشمهاى جسدها نگاه مىكرديم ( در آن حصار كه ديوارش از جسدها بود ، كه همدمان شباروز پير نيشابور ) كز آن جهنم ، در ويل ديگر افتاديم و اين يكى همه خشتش كتابهاى قطور * تو بىمضايقه خوبى ، تو قلب غمزدهات را ز من نهان كردى و آن حصار گياهى - بلند و بالنده به يك اشارهء پاييز ، مضمحل گرديد و نيز يكيك اجساد ، با دميدن صور در آن سياهى ، از گرد ما پراكندند حصار كاغذى امّا ، - كه قلعهء جادوست - كه پرمنازعهء بىامان ارواح است ، هنوز با من و اوست ، تو بىمضايقه خوبى كه با منى ، اى دوست . خراب عطشم با عطش شب آميخت . هر دو افتاده به روى گنداب ، خون قيرينهء او نوشيديم ! نيش هر رگ بدنم را بشكافت ، هر رگم سر زده تند از زخمى ، خون من ، با ولع من مىريخت !